تبليغاتX
من و هیچ کس

من و هیچ کس

دختـــــــــــــــــــــــــــــــــــــری در مه

  سلام من شوشو هستم

امرو شرفیاب شدم اینجا تا ببینم این خانمی دوست داشتنی من با کیا می گرده و می چرخه و می حرفه. البت به قول برو بچ یه وخ فکرای ناجور نزنه به سرتون که شوشو به ی و ناموسش(با اجازه البت)اعتمادات نداره ها نه  ولی خب همون طور که همتون مستحضرید امشب که قراره بیاد شب یلدا  یا همون شب چله ی برو بچز خودمونه. خلاصه که منم موندم به یه عمر که نه چون هنوز به سال نکشیده چه جور دل ی رو به دستات بیارم خلاصه شروعیدم به مطالعات   گوناگون اعم از ریش سفید محل که همون مش قربون خدا بیامرز  که دیروز رفت سر خاک زنش تا حالا هم برنگشته .نمی دونم چرا؟ و رفتم مسجد محل پیش حاجی که بعد از یه مشت احادیث که تلپی انداخت تو مخ صاب مرده ی ما  گفت باید دل حاجیه رو به دست بیاری هیچ یه کمی هم به جیب وامونده خجالت بدی (نشون به اون نشون که   موقشنگ من تا حالا تو خواب هم حاجی نه ببخشید حاجیه نشده حالا این یارو این جوری گفته الله اعلم )خلاصه دردسرتون ندم امشبه رو با اعیال قراره بریم کبابی سر خیابون...یکی دوسیخ کباب مشت بزنیم تو رگ شمام بفرمایین...نگفته نمونه که این نامرد بقالی سر کوچه آنچنان امروز جیبم رو خالی کرد که هنوزم شژش های ته جیبم در حال جفت اندازیند چشمتون روز بدنبینه.سرجمع یه شیش کیلو میوه شد خدا تومن  مرتیکه فکتور نمی دونم چچی تور بود داده دستم   با اون دست خط خرچنگیش   که بذاری تو آفتاب دو ماراتن می ذارن  خب بی خیل اینا همه فدای یه تار موی  مم زیادی پر حرفی کردم تازه بهتونم نمی گم که رفتم بازار طلا فروشا دو تا النگو مشتی واسش گرفتم تا امشبه دستش کنم  یه وقت فکر نکنه شوشو به فکرش نیستن خدایی ناکرده زبون دشمنمون لال و کور و کر خلاصه که باید یه کمی تو دار باشم نه  دیگه بذار یه کمی هم به خونه دوممون که مال هست صفا بدیم.هر چند که این خانمی ما هزار تا خاطر خوا داره و سر و دسته که اینجا و اونجا شکسته شده به خاطرش ولی خب منم نمی گم هزار تا هوو دارم که ازسرو کولم می رن بالا  دیگه اینا یه طرف ...

حالا این همه امدین اینجا با دهان خشک و خالی یه وقت نرینا بیاین یه چیزی بزنیم به معده تا بعدآ بیشتر مذاکرات رو ادامه می دیم

این گوگولی که همتون دارین می بینین یه روزایی هم محل ما بود بعد وضعش توپ شد  رفتن از این هندونه بزرگا گرفتن میلوندن

 اینم یه پذیرایی مفصلات

                    

                بدرودات

 

 

 

 

 

       

                                                         

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 8:38  توسط سما  | 

مرگ عدالت

تاریخ مرگ عدالت را به خاطر نمی آورم

خیلی وقت است که مرده

اما

نمی خواهیم باور کنیم و هر روز یاد آور می شویم عدالتی هم بوده و هست

اما این عدالت را چه کسانی اجرا می کنند و می نویسند

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 13:4  توسط سما  | 

من و خدا

 

گفتگو با خدا»

خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم.

خدا گفت: پس می‌خواهی با من گفتگو کنی؟

گفتم: اگر وقت داشته باشید.

خدا لبخند زد،

وقت من ابدی است

چه سوالاتی در ذهن داری که می‌خواهی از من بپرسی؟

گفتم: چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می‌کند؟

خدا پاسخ داد...

این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می‌شوند.

عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می‌خورند.

این که سلامتشان را صرف به دست آوردن پول می‌کنند

و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی می‌کنند.

این که با نگرانی نسبت به آینده

زمان حال فراموش‌شان می‌شود.

آنچنان که دیگر نه در آینده زنگی می‌کنند و نه در حال.

این که چنان زندگی می‌کنند که گویی هزگر نخواهند مرد

و چنان می‌میرند که گویی هرگز زنده نبوده‌اند.

خداوند دست‌های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم.

بعد پرسیدم...

به عنوان خالق انسان‌ها، می‌خواهید آنها چه درسهایی از زندگی را یاد بگیرند؟

خدا با لبخند پاسخ داد،

یاد بگیرند که نمی‌توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد.

اما می‌توان محبوب دیگران شد.

یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند.

یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد،

بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد.

یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می‌توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوستشان داریم، ایجاد کنیم

و سال‌ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد.

با بخشیدن، بخشش یابد بگیرند.

یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقاً دوست دارند

اما بلد نیستند احساس‌شان را ابراز کنند یا نشان دهند.

یاد بگیرند که می‌شود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.

یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشیند

بلکه باید خودشان هم خود را ببخشند.

و یاد بگیرند که من این‌جا هستم.

همیشه.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 9:23  توسط سما  | 

خوب من

توی چارچوب یه زندون عمریه که من اسیرم

تشنه یه نم بارون عطش ناب کویرم

رنگ بی رنگی گرفته آسمون بی ستارم

نه کسی منتظر من نه کسی میاد کنارم

تموم رنگ تنم را با قلم سیاه کشیدن

رنگی که عاشقیامون توی سایشم بریدن

خودمو توی نگاه چندتا رهگذر می بینم

خیره می شن به من اما هنوزم تنها ترینم

واسه سیب نچیده حالا تیعیدی دردم

حاصل یه فکر مسموم پشت سیگارای سردم

منم اون سایه تنها توی قاب روی دیوار

نبض افتاده خورشید ته یک غروب بیمار

شانس من بود که یه نقاش من را اینجوری کشیده

یه پرنده که تو عمرش رنگ جفتشو نبینه

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 14:17  توسط سما  | 

غریبی

غریبی بی کسی اندازه داره

  آخه دل منم خدایی داره

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 14:17  توسط سما  | 

نمی دانم دلم برایش سوخت  یانه

به چشمانش نگاه می کردم اما انگار دلش را می یدم

در دلش طوفانی به پا بود موج می زد و همانند دریا که این موجها را به ساحل

می برد و به دیواره صخره ها می کوبداشک به دیواره چشمانش می کوبید

 اما

تلاش می کرد خود را بی خیال نشان دهد  نمی دانم این را چه می گویند

عشق زیاد یا حماقت  

از عشق سخن می گفت  بقض گلویش را می فشردو  اشک در چشمانش موج می زد

صورتش را بر می گرداند تا شاید من نبینم  اما سرش را پایین نمی گرفت

نمی دانم چرا

شاید آنقدر این عشق برایش مقدس بود که نمی خواست جلوی من حرمتش را بشکند

شاید میخواست غمها و اشکهای این عشق را همانند لبخندهایش تا ابد با خود داشته باشد

صورتش از ناراحتی رنگ عوض می کرد

 اما دلش همچنان او را به خواستن این عشق مجبور می کرد

دلم می خواست از او سوال کنم

آیا این عشق ارزشش را دارد که بقضت را فرو می خوری و حرمتش را حفظ می کنی

اما او

 شاید بعد از جدا شدن از من به اندازه تمام غمها و بقضهای عمرش

اشک ریخته

 گفتم به خدا عشق دروغ است دروغ

به من نگاه کرد لبخند می زد 

به او گفت حکایت لبخند تو این است

خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است

ولی او هیچ نگفت و با همان لبخندی که بر لب داشت

بدون گفتن حتی یک کلام از من جدا شد و رفت

دلم می خواست پشت سرش فریاد بزنم دیوانه دیوانه دیوانه

دلت را در آتش عشق چه کسی می سوزانی

کسی که کور است و سوختن تو را نمی بیند

 با خود گفتم بگذار من هم حرمت او را به خاطر عشقش نگه دارم

و او رفت

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 9:55  توسط سما  | 

هرچی آرزوی خوبه مال تو

هرچی آرزوی خوبه مال تو
هرچی که خاطره داریم مال من

اون روزای عاشقونه مال تو
این شبای بی قراری مال من

منم و حسرت با تو ما شدن
تویی و دلهرم از رها شدن

آخر غربت دنیاست مگه نه
اول دو راهی آشنا شدن

تو نگاه آخر تو آسمون خونه نشین بود
دلتو شکسته بودن همه ی قصه همین بود

میتونستم با تو باشم مثل سایه مثل رویا
اما بیدارمو بی تو مثه تو تنهای تنها

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 10:44  توسط سما  | 

سکوت

هیچ نگو

بگذار صدای فاصله ها

مهمان من باشند

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 12:58  توسط سما  | 

به حساب خيالبافي ام نگذار،                                                                               

اما ستاره اي دارم

در تيره ترين شب ها!

فقط خواستم بداني كه مي شود دل خوش كرد ،

به چراغهاي كوچك يك هواپيما!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 14:30  توسط سما  | 

از من مپرس

دیگر از من چیزی مپرس که خود تنها مانده ام

     دیگر از من چیزی مپرس که خود غمین گشته ام

               دیگر از من چیزی مخواه که خود گم گشته ام 

                دیگر از من اشکی مخواه که اشکم خشکیده است

                                         دیگر از یادم ببر که خود از یاد برده ام 

                                           دیگر از عشقم مپرس که من مرده ام 

  

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 10:4  توسط سما  |